در کوچه های خواب قدم میزدم که از سوز شدید شکمم،چشمانم باز شدند و چه میدیدم؟صورتِ دایره ای خوش آب و رنگ با ابروهای پرپشت و دخترانهای که دندانهایش حالا یا به نشانه ی زور زدن یا کینه،سفت همدیگر را به آغ ..یک مشت نوشته...
لب پنجره نشسته بودم و خیال بازیگوشم را میپاییدم که دور نرود ودست گل جدیدی به آب ندهد که تلفنِ ذهنم زنگ خورد و تا صحبتم تمام شد کار از کار گذشته بود و خیال چشم سفیدم ، فلنگ را بسته بود. من که میدانستم ..یک مشت نوشته...