..یک مشت نوشته

خرید بک لینک
در کوچه های خواب قدم میزدم که از سوز شدید شکمم،چشمانم باز شدند و چه میدیدم؟صورتِ دایره ای خوش آب و رنگ با ابروهای پرپشت و دخترانهای که دندانهایش حالا یا به نشانه ی زور زدن یا کینه،سفت همدیگر را به آغ ..یک مشت نوشته...

ما را در سایت ..یک مشت نوشته دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 14 تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 13:14

لب پنجره نشسته بودم و خیال بازیگوشم را میپاییدم که دور نرود ودست گل جدیدی به آب ندهد که تلفنِ ذهنم زنگ خورد و تا صحبتم تمام شد کار از کار گذشته بود و خیال چشم سفیدم ، فلنگ را بسته بود. من که میدانستم ..یک مشت نوشته...

ما را در سایت ..یک مشت نوشته دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 15 تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 13:14

صفحه بندی